هفته قبل قرار بود برادرزاده جوانم بیاید ...هرچه انتظار کشیدم خبری نشد .!...تماس گرفتم ...صدایش سخت می لرزید گفت ......ببخشید از اینکه بدقولی کردم ..در مترو حین بازگشت از کار بودم ...ناگهان یک زن با ماسک مشکی به من حمله ور شد به قصد سرقت گردنبند طلا ...مقاومت نمودم ..صورت و گردنم را کبود و زخمی نمود ...موفق شد و فرار کرد .......پرسیدم ....درمترو مسافری به کمکت نیامد ! .....گفت ....متاسفانه ...مردم فقط نگاه کردند ....با فریاد ها ی کمک خواهی هایم پلیس مترو
برچسب:
نویسنده: یگانه سلطانی