
ازاین دوازده شبی که در بیمارستان بستری بودم ..یک خاطره فراموشم نمی شود ......بعد از اینکه دو شب را در آی سی یو گذراندم مرا به بخش منتقل نمودند .به یک اطاق دوتخته .....همجوار خانمی مسن که عمل کتف داشت با لهجه غلیظ آذری ...دخترش می گفت این پنجمین بار است دست او را جراحی می کنیم ..هر بار سر خودش بلا می آورد ! کلی هم از روحیه دیکتاتور مابانه مادر گله مند که همه خانواده را به خدمت خودش گرفته و می گوید ...وظیفه تان است .....
برچسب:
نویسنده: یگانه سلطانی