از لحاظ قانونی مشکل اقامت .نداشتم اما برگشتم .زیرا .برای من وطن و این خاک حکم مادر را دارد ..مادری که اگرچه زخم های عمیقی بر تن دارد اما همچنان محکم و استوار ایستاده .
یک شب ، بیتوته در فرودگاه سرد استانبول .پرواز روز بعد از رسیدن به استانبول ،با هواپیمای ایران ایر .به دلیل عدم پرواز ایرلاین معراج ...همین که دلشوره آور بود !چرا معراج باطل کرد!
عاقبت نشستن در هواپیما .منتظر پریدن بودیم که مسافر مسنی بدحال شد .تا اورژانس ترکیه رسید و مداوا ادامه یافت یک ساعت و ربع در هوای گرفته کنار همنشستیم ..چاره ای جز این نداشتیم ..عاقبت صدای نحیف خلبان را شنیدیم مبنی بر انجام پرواز .
بدنه داخلی هواپیما بسیار قدیمی ..جوری که به نظرم رسید برخی از اجزا داخلی در حال جدا شدن از هم هستند ..کیفیت صندلی ها بسیار پایین ،روکش برخی مندرس و جدا شده .میهماندار پشت بلندگو نشست دعای سفر و نکات ایمنی را گفت .به رعایت حجاب که رسید ناگهان مکثی نمود! .چون تقریبا همه خانم ها بدون حجاب بودند .از جوان و مسن ...کسی هم به این بخش ازتوصیه اهمیت نداد .
هواپیما لبالب از مسافر بود ..حتی جنب دستشویی ها ...زمان ناهار رسید ..سینی ها تحویل شد ..برای من شور بود ولی همسفرم گفت ...مننمک هم ریخته ام ...نوشابه بدون شکر که در همه ایرلاین ها مرسوم است وجود نداشت ...
بعد از چند تکان اساسی باند را دیدیم .همه نفس عمیق کشیدند و خوشحال که سلامت رسیدیم ..هنوز توقف ، کامل نبود که صدای باز شدن کابین ها بلند شد .معلوم بود استانبول گردی و بار زیاد با توجه به گرانی های اقلام در ایران عجله هم لازم دارد .من یک کوله کوچک داشتم و یک چمدان نحیف در بار هواپیما ...اما مسافران نوعا اینگونه نبودند .
بعد از تحویل پاسپورت ممهور شده .صدای مارش شنیدیم .معلوم شد نوازندگان ارتشی به استقبال الممیادهای علمی امده و می نوازند ...
صدای مارش .رسیدن همزمان چند پرواز .شلوغی و ازدحامی عجیب در سالن محدود تحویل بار ...با ابن وجود زود به چمدانم رسیدم ...قبل از بازرسی گمرک فکر کردم یک دستشویی بروم ...به محض ورود خانمی که مسیول نظافت بود یک لوله دستمال به سمتم دراز کرد در حالی که یک سر آن را محکم در دست گرفته بود ، گفت ...نیاز دارید بکشید ، بردارید .
متوجه شدم ...حتما بلز قیمت دستمال کاغذی افزایش یافته چون سفر قبل روی میزدر وردی دستشویی گذاشته بودند . اینگونه تعارفی نبود ....یاد دستشویی های فرودگاه استانبول افتادم که مردم همینجور بی مهابا دستمال می کشیدند .بدون نگرانی از قیمت .و اسراف گاه استفاده نکرده روانه سطل زباله می نمودند ...بگذریم .
.ما جنگ داریم انها در صلح هستند ...ضمنا بعید است سرمایه داران ترکیه از دولت ارز گرفته و برنگردانده باشند ...دولتشان مثل دولت ما بی پول نشده که برای دستشویی های فرودگاه بین المللی خست به خرج دهد و بودجه کافی نداشته باشد . زیر بار تحریم هم کمرشان خم نشده .... معلومه باید هم در این مورد مسافران ریخت و پاش نمایند اما ما ..باید صرفه جویی را در بدو ورود ، از دستمال توالت شروع نماییم ..شوخی بردار هم نیست. .
چمدان در دست عرق ریزان بودم که مامور گمرک دلش سوخت .فهمید که این ابعاد برای لباس شخصی هم کوچک است .گفت ::شما بروید ....خوشحال که یک. بار در این سرزمین ، نادیده ،درک شدم .روی یک صندلی دور از قیل و قال مارش نظامی ها و مسافرها نشستم با دقت سیم کارت انگلیسی را خارج ، نوع داخلی جایگزین نمودم ..خوشحال که می توانم تاکسی اینترنتی بیابم ..کمی ارزان تر ،اما زهی خیال باطل !
اپلیکیشن مربوطه باز نشد ..از خانمی در یک کیوسک که قبض تاکسی فرودگاه، صادر می کرد .مقصد را که شمال تهران هم نیود بدون کوچه پس کوچه، ..قیمت گرفتم ..شنیدم .....ناقابل یک میلیون و پانصد هزار تومان و خرده ای ..گفتم سفر این اواخر ، همین مسیر را هشتصد دادم ! ...سرش را تکان داد ....چاره ای نبود ..
قبض را نوشت ...گفت مبلغ را برای راننده انلاین در خودرو کارت به کارت کنید ...گفتم ..چشم ..فعلا سرور شما هستید و من مسافر خسته، که دو روز است در راهم .فرمانبردار ..لبخندی تحویلم داد .
سوار شدم گرمای ذوب کننده عصر تابستان ..کولر ماشین با درجه بسیار کم کار می کرد ،در حد یک نسیم ملایم ..به راننده گفتم ...قبض را بدهید واریز کنم ...گفت ....قبض لازم نیست ..سر راست دو میلیون تومان کارت به کارت کنید .شماره را می گویم تا وارد نمایید ..
متعجب شدم! .نزدیک بود بگویم .بایست تا پیاده شوم ...اما بر خودم مسلط شدم ..نگاهی به چهره زحمتکش راننده انداختم .جوان بود ..از هموطنان ترک زبان ...حلقه به دست داشت .و متاهل. در آینه که تعجبم را دید ....گفت...
ببخشید ...اجباری نیست ..انعام لطف کنید ...گفتم ..
، خودم قصد داشتم فکری برای این خرده ها بکنم .تا اشتباه ننویسم ...من یک میلیون و هفتصد واریز می کنم ....تشکرکرد و گفت ممنونم ..
به مقصد که رسیدیم ...چمدانم را با اصرار داخل اطاقک آسانسور گذاشت ..حتما نوعی تشکر بود .
درب خانه را که باز کردم ..به نظرم رسید .بهشت کوچکم در انتظار برگشتنم سخت بی تاب بوده ،شبیه خود من .....و چه خوب که باز به هم رسیدیم ..کلی حرفهای ناگفته داریم ..چه گذشت بر من ، ان سر دنیا !..، وبر ، تو ، در میانه ، تورم . جنگ .بی برقی کم آبی و....!!!
برچسب:
نویسنده: یگانه سلطانی